فال
با شاخه های سست خیالم چه میکنی ؟
با روزگار رو به زوالم چه میکنی ؟
چون مرغ سرگشته ی بی آشیان شدم
اینجا میان قال و مقالم چه میکنی ؟
گیرم که باورم شود تو را خواب دیده ام
با انتظار این همه سالم چه میکنی ؟
دوری ز من دوباره از این دورتر مشو
با آرزوی عشق محالم چه میکنی ؟
گویند اگر زمانه نسازد : تو با زمانه ساز
گر من ز سست عهدی زمانه بنالم : چه میکنی ؟
گیرم که ای زمانه تو هم ساختی : ولی
با سرنوشت" آنتی" و فالش چه میکنی ؟
مهربانی
همیشه آن طرف تر ها صدای مهربانی هست
به روی جاده ها راز عبور این و آنی هست
همیشه آن طرف تر ها کسی آواز می خواند
همیشه آن طرف بانگ نجیب عاشقانی هست
اگرچه در قفس افتادن ما اتفاقی نیست
برای پر زدن ها صبح باز آسمانی هست
جهان نا مهربان با چشمهامان نیست،میدانم
که در دفترچه ایام خطی از امانی هست
همیشه عشق یعنی،گفتگو کردن به آسانی
همیشه عشق یعنی،با دل تو همزبانی هست
مبادا پر شوی از لدت آیینه ها و عشق
که بعد از هر بهاری راز دلگیر خزانی هست
مترس *آنتی* تو از جاده و دشواری راهش
که در گرمای این صحرا امید سایه بانی هست
دلواپسم باش
روزی اگر رفتم سفر دلواپسم باش
روزی که رفتم بی خبر دلواپسم باش
گر از زبانم حرف عشق افتاد برخيز
شعرم اگر شد بی شرر دلواپسم باش
من با درختان دوستم همريشه هستم
در دست من ديدی تبر دلواپسم باش
خو کرده ام با درد و اين چيز بدی نيست
بی درد ، سر کردم اگر دلواپسم باش
وقتی که شادم شک بکن در شادی من
وقتی که شادم بيشتر دلواپسم باش
ديدی اگر * آنتی* شده آرام آرام
آن وقت عزيز از هر نظر دلواپسم باش !
....
ساعت
چهار و چند دقيقه ی عصر قبل است
و مردم
يکی
يکی
صندلی ها را تا ميکنند !
من روی اين زمين تاريک
پشت خودم ايستاده ام
و سنگ آخرين گور را می چسبانم
دستهايت را که شستی
شام را پشت
سر رسيد آخرين سال آخرين تولدت
می خوريم !
و من راه می افتم
ميخواهم روی دريايت پرده بکشم
تا چيزی پشت پرده بماند
تا خود را غرق نکنی
و کسی نفهمد
آخرين - و اولين -
مسافر سطر های اين شعر تو بودی
تا تو بمانی
و يکی شبيه خودت !
چشم اين عشق
هنوز هم پشت پلک های تو مانده
و به عقل ناقص اين شعر
بيشتر از اين نميرسد
که بخواهد
يکی نگاه تو را
و يکی مزه ی بازگشتت را
بين اين سطرها
تقسيم کند !
دلشوره ی دريا
را هم که ميبينی
روزی خواهی فهميد
که برای طعم خودش است !
وگرنه دريا چه کار دارد
که کدام ماهی
ميخواهد برای قلاب تو بميرد !
کمی ديگر صبر کن
شايد دوباره پرده بالا برود
و همان مردم دوباره
صندلی ها را پايين بکشند.
ميتوان آيا ؟
ميتوان آيا غم يک مرد را ترسيم کرد ؟
نقشه ی جغرافيای درد را ترسيم کرد ؟
ميتوان آيا به روی بوم پر نقش بهار
وسعت اندوه برگ زرد را ترسيم کرد ؟
ميتوان آيا به گرد کودکی گم کرده راه
ازدحام مردم بی درد را ترسيم کرد ؟
ميتوان با ديدن دستان سرشار از تهی
سايه ی رنج دل يک مرد را ترسيم کرد ؟
ميتوان آيا در اين هرم نفسگيری که هست
نقش دلخواهی ز آه سرد را ترسيم کرد ؟
ميتوان در امتداد حيرت آيينگی
حيرت مجنون صحرا گرد را ترسيم کرد ؟
تو بگو آنتی ، بگو با من که آيا ميتوان ؟
غربت غمهای غم پرورد را ترسيم کرد ؟
رفتنت.........حرفش را نزن
رفتنت آغاز ويرانيست ........ حرفش را نزن
ابتدای يک پشيمانيست........حرفش را نزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهايم بی تو بارانيست.......حرفش را نزن
آرزو داری که ديگر برنگردم پيش تو
راهمان با اينکه طولانيست.......حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانيست....حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی قلب من را بشکنی
اين شکستن نا مسلمانيست .....حرفش را نزن
حرف رفتن ميزنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ويرانيست .....حرفش را نزن
قهر من و تو
از تو تا حرف زدم وضع کمی بدتر شد
حرفهايی که به قهر من و تو منجر شد
پيش از اين آب و هوای دل ما صاف نبود
تازه اين آب و هوا تيره و ابری تر شد
خوب من، فرض بکن سو تفاهم شده است
می توان بار دگر ياور يکديگر شد
گرچه سخت است ولی معتقدم بعد از تو
جای يک قافيه در هر غزلم کمتر شد
********
ما به خود آمده بوديم ولی سود نداشت
خانه با خاطره هايش تل خاکستر شد !
پدال
کمربند ميبندم و پا به روی پدال
و ميپيچم از ابتدای خيابان خيس خيال
دو تا واژه انگشت خود را
تکان ميدهند
و ترمز مرا ميکشد سمت آنها
- سلام....
دو تا واژه با احترام
روی صندلی عقب مينشينند
من از آينه زير و رو ميکنم واژه ها را
سر حرف وا میشود
-ببخشيد.... انگار من ميشناسم شما را
***
سر کوچه ی ياد، آن سوی رويا
برای دو مضمون تازه، دو تا معنی دلربا
ميزنم روی ترمز
و آنها کمی جا به جا ميشوند
و با يکدگر آشنا ميشوند
***
پس از چند چهار راه و ابتدای قرار
برای تو ديگر
به اندازه ی ويرگول هم جا ندارم
و پا را به روی پدال محبت ، نه !
به روی پدال جدايی
کمی ميفشارم
سوخت ميرسانم دل خويش را
با مضامين بکر ،در زير باران
و اين کالبد ، رزق ميگيرد از بهر آنان
گلدان
گلدان
شايد تابوت کوچکی است
که رويای خدا شدن را
از درخت ميگيرد
نه چون درخت
اسير در خاک
انديشه ام را خواهم کاشت
دز ذهن کوچه ای
که کودکانش پاک
در خاک بزرگ خواهند شد
شايد
آغاز يک درخت باشد
روزی که
گلدانها
پژمرده شوند
....... يا بشکنند.
وبلاگ
بلای جان انسان است وبلاگ 
عزيزان قاتل
جان است وبلاگ
در آن ساعت که افتادی به دامش
همان آغاز ، پايان است وبلاگ
زند بر هم اساس زندگی را 
خدايا ، مثل توفان است وبلاگ
چنان بيرحم و نامرد است گويی
رفيق مرد نادان است وبلاگ
بود چون درد بی درمان خطرناک
نگو بر درد درمان است وبلاگ
به غارت می برد اموال کاربر
اگر چه مفت و ارزان است وبلاگ
رفيق ، ناياب ميباشد وليکن
به هر گوشه فراوان است وبلاگ 
*****
( رساندم شعر خود را چون به پايان
شنيدم٬آنتی٬
بر من گفت: اينسان )
همه اينها شنو اما نده گوش
بسی واجب تر از نان است وبلاگ !!

** دوستان به جای کلمه ی ٬وبلاگ ميتونيد از ٬قليان٬ـ٬اينترنت٬ـ٬چت٬ـ ٬عشق٬ و يا ۴۵۸۹۵۴۶۷۴۵۶۵ تا کلمه ی ديگه هم استفاده کنيد !!